تبليغاتX
بوي بارون
يه جور جيك جيك

مادر بزرگ

  خانه کاهگلی کجاست؟

اگر زمانی،دلت برای آن بام های برآمده و گنبدی تنگ شد

اگر دلت خواست در حوض کوچک زیر شیر آب کوتاهش صورتی به آب بزنی

اگر مشامت ﭘر شد از بوی پهن"خانم حنا"ها و هیچ گوساله ای ندیدی

اگر هوای دلهره تاب خوردن بین درختان بلند توت به سرت زد

اگر دلت لک زد برای خوابیدن در پشه بندهای بزرگ در حیاط قدیمی

و اگر خواستی کنجکاوی مهار نشدنی ات تو را در شکوفه های رنگارنگ بهار باغ گم کند و سایه درختان انجیر و انار برایت لالایی بخواند...

 

     باید راه گورستان آشنای "کهن آباد" را پیش بگیری و

      تنها به بغضی کوتاه قانع باشی؟! 

   

نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387 ساعت 2 بعد از ظهر توسط ندا |

صعود

 

دچارم به آسمان و دل دل هایش

که سایه هایم را می بلعد

تا دلم پر بگیرد از ایوان سرد گذشته

و مأمن گرم همیشه ات را نشانه رود

نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386 ساعت 10 قبل از ظهر توسط ندا |

ما

 

           ... و از تو برای تو می نویسم

               توی من که این روزها خود من است...

 

 اولین بار با تو بودن را چنین فریاد کردم

 و حالا یک ماه است که با تو ماندن را زمزمه می کنم

نوشته شده در چهارشنبه 23 خرداد1386 ساعت 5 بعد از ظهر توسط ندا |

گذر

 

سر تا پا نگاه شدم و لحظه ها را پلک زدم

چکیدم،آب شدم

بی صدا اما به قبیله سکوت پناهنده شدم

کلام مدتها قبل در کشاکش بی مهری ها عقیم مانده بود

فردا اما زمان نمایش نگاره های سخن بر دیوارهای عدالت است و من

آماده فریاد چاووشی کوچ

نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385 ساعت 6 بعد از ظهر توسط ندا |

عدالت!

 

من...

یک سهمم از زندگی آنکه مرد

یک آه که بر دل ها خواهد ماند

فریادی که هیچ گوشی آن را نشنید...

"قسم می خورم هر چه می گویم جز حقیقت نیست"! 

نوشته شده در شنبه 30 دی1385 ساعت 3 بعد از ظهر توسط ندا |

امشب...

 

آغاز قصه شب است

 یک شب...

همان که مخلوقی از سر نشتر عشق را برایم

  تنها من

پیشکشی شد

 تا یلدای قصه ام

مهربان ترین شب زده ام باشد

نوشته شده در دوشنبه 27 آذر1385 ساعت 1 قبل از ظهر توسط ندا |

نشانی

 

حاضرم اما غایب

 در کشاکش قصاوت آدم بزرگ ها و

 چشم به حیرانی آینده

گمم اما پیدا

 در گوشه ای از جانی آرام به مهر

نوشته شده در یکشنبه 28 آبان1385 ساعت 3 بعد از ظهر توسط ندا |

آه باران

 

می بارد...

بر من؟!

کجا؟

 خیسم اما از انتظار

ببار

بر من

 تا پایان برزخ بی راه خشک بی کسی

نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر1385 ساعت 2 بعد از ظهر توسط ندا |

زندگی

 

تن را توان جان نیست

 که خورجین خاکستری

    در راه نا کجا

 خیال سبک شدن ندارد

نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور1385 ساعت 2 بعد از ظهر توسط ندا |

دور

 

پرستار مهربان روزهای کودکی آهسته زیر لب می گوید:

 "این دست ها مشق جدایی را این طور سریع قلم می زدند؟"

 چه بغض خودخواهی نوازش های سرد بی شباهت به گذشته اش را

 مهمان است!

  اینجا آرامش در سایه های محو مهر خانه کیمیاست...

 

نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد1385 ساعت 9 قبل از ظهر توسط ندا |