تبليغاتX
بوي بارون
يه جور جيك جيك

بي خويش

 

مي روم تا دور..........تا آنسوي خودم...

   شايد بهانه اي پيدا شود براي گم شدن هاي پي در پي

  شايد خواب ماه ببينم و شبم روشن شود

   شايد آوازي از آفتاب را ماه زمزمه كند برايم

  آن وقت شايد خواستن را بي نياز شوم

  مي روم تا دور...تا اونجا كه حس كنم بي خويشم...

نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1384 ساعت 11 بعد از ظهر توسط ندا |

مهربانی ابرها

 

هنوز  ابرها می آیند و می روند...

 غبار شاخه های پشت پنجره

  بی رمقی درخت خرمالوی باغچه

    قلب مهربونی که دنبال یه دم هوای تازه ست

  سکوت پرنده سینه سرخ توی قفس

دست های لاغر اما قوی دختری که پدرش را راهی 

  سردترین جای دنیا می کند...........

همه دل به مهربانی ابرها دارند که 

  ببارند بر تکرار روزگار و

   بشویند خمیازه های بی حساب کویر دل گرفته را

هنوز هم ابرها می آیند و می روند.........

    شاید این بار نه آنقدرها هم بی اعتنا                           

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان1384 ساعت 8 بعد از ظهر توسط ندا |